اندر باب پیرمردی با موهای مرتب
امروز در اتوبوس یک پیرمرد مدام از مردم می خواست به بهانه هایی که خودش بر می شمرد صلوات بفرستند. تعدادی از مردم هم می فرستادند ... همین طور دلیل صلوات می تراشید تا اینکه گفت برای نابودی منافقین صلوات ! ... باز هم عده ای صلوات فرستادند ... اما پیرمرد دیگری که کنار دست عامل صلوات نشسته بود گفت : منظورت کدوم منافقه ؟ ... عامل صلوات گفت: همون کسانی که در روز عاشورا موتورها را آتش زدند ... پیرمردی که کنار عامل صلوات نشسته بود مردی مرتب با موهای شانه کرده بود که چشم های روشن و صورتی اصلاح شده داشت ... خلاف عامل صلوات که صورتی اخم آلود و انباشته از ریش داشت و یک کلاه بافتنی سیاه رنگ که شل و ول روی سرش کشیده بود.
پیرمرد آرام و شمرده گفت: اخبار ایران را نگاه نکن ...عامل صلوات آشفته حال و دستپاچه گفت:همه دیدند که حرمت امام حسین را چطور شکستید. حرمت پسر علی. پیرمرد نگاهی به عامل صلوات انداخت و اینبار محکم تر و جدی تر گفت: آن وقت که مردم را با باتوم و زنجیر و گاز اشک آور و تیر می زدند و می کشتند کجا بودی؟ اون روز توو خونت نشسته بودی داشتی بازتکرار جومونگ روتماشا می کردی ...
کسانی که آن اطراف نشسته بودند میان داری کردند و خواستند به صلواتی ختم به خیر شود ... پیرمرد به نشانه ی تاسف باز سرش را تکان داد ...
