تبليغاتX
فاضل سایه

فاضل سایه

اندر باب پیرمردی با موهای مرتب

 

امروز در اتوبوس یک پیرمرد مدام از مردم می خواست به بهانه هایی که خودش بر می شمرد صلوات بفرستند. تعدادی از مردم هم می فرستادند ... همین طور دلیل صلوات می تراشید تا اینکه گفت برای نابودی منافقین صلوات ! ... باز هم عده ای صلوات فرستادند ... اما پیرمرد دیگری که کنار دست عامل صلوات نشسته بود گفت : منظورت کدوم منافقه ؟ ... عامل صلوات گفت: همون کسانی که در روز عاشورا موتورها را آتش زدند ... پیرمردی که کنار عامل صلوات نشسته بود مردی مرتب با موهای شانه کرده بود که چشم های روشن و صورتی اصلاح شده داشت ... خلاف عامل صلوات که صورتی اخم آلود و انباشته از ریش داشت و یک کلاه بافتنی سیاه رنگ که شل و ول روی سرش کشیده بود.

پیرمرد آرام و شمرده گفت: اخبار ایران را نگاه نکن ...عامل صلوات آشفته حال و دستپاچه گفت:همه دیدند که حرمت امام حسین را چطور شکستید. حرمت پسر علی. پیرمرد نگاهی به عامل صلوات انداخت و اینبار محکم تر و جدی تر گفت: آن وقت که مردم را با باتوم و زنجیر و گاز اشک آور و تیر می زدند و می کشتند کجا بودی؟ اون روز توو خونت نشسته بودی داشتی بازتکرار جومونگ روتماشا می کردی ...

کسانی که آن اطراف نشسته بودند میان داری کردند و خواستند به صلواتی ختم به خیر شود ... پیرمرد به نشانه ی تاسف باز سرش را تکان داد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 12:20  توسط سایه  | 

اندر باب خواب

 

چیزی روی قلبم نشسته است... یک سرخوردگی، یک اندوه که آدم را ساکت می کند. طوری که تنها بنشینی و موسیقی گوش بدهی ... سکوت می کنی در مقابل هزار جریان ناخوشایند که احاطه ات کرده است ... می بینی که کاری از دست تو بر نمی آید... می بینی که همه چیز بد است ... می بینی که آرام زیر بار اندوه فرو می روی ... موسیقی گوش می دهی ... سیگار می کشی ... دلت می خواهد چیزی بنویسی ... دلت می خواهد گریه کنی ... خیلی آرام خیلی آهسته ...دلت می خواهد کسی تو را نبیند... دلت می خواهد بری بخوابی ... دلت می خواهد باران بیاید ... می خواهی باران آرام روی شیشه ببارد ... می خواهی بخوابی ... می خوابی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 20:21  توسط سایه  | 

اندر باب سنگ ها

 

        خون را

  در شیشه کرده اند

                برخیز

                     سنگی بیانداز           

   بهای آزادی

        خون است

            روی آسفالت

 

                        

                                                                            

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 12:42  توسط سایه  | 

اندر باب آنچه لج آدم را در می آورد

 

وقتی دمپایی پات می کنی و می بینی که کفش خیسه ....

وقتی می ری حموم می بینی که نفر قبلی موهاش رو از روی بست چاه جمع نکرده ....

وقتی دست میکنی توو لیف مخصوص حمومت می بینی که ته لیف یه تیکه صابونه ....

وقتی می خوای ظرف بشوری می فهمی که توی دستکش آب جمع شده ....

وقتی صبح بشه وساعت دقیقن سر ساعتی که تنظیم کردی زنگ می زنه ....

وقتی جمعه صبحه و می خوای تا ظهر بخوابی اما صدای صبحه جمعه با شما از رادیو می آد ...

وقتی یه لباسی می خری و می آی خونه می بینی یه جاش مشکل داره ....

وقتی می خوای زیر گاز رو روشن کنی و کبریت نداری ....

وقتی یه پشه بره توو دماغت ...

وقتی برق بره و تو پشت سیستم نشستی و کارت رو سیو نکرده باشی ....

وقتی از خونه بیای بیرون و سرکوچه که برسی یادت بیاد موبایلت رو برنداشتی ....

وقتی زیر بارونی و راننده ی تاکسی کرایه ی بیشتری می خواد ....

وقتی یکی داره بهت دروغ می گه و تو می دونی که داره دروغ می گه ....

وقتی یه پیاز سرخ کرده بره زیر زبونت و تو با دست بکشیش بیرون ....

وقتی خمیازه بکشی و یکی انگشتشو بیاره سمت دهنت ....

وقتی کیفت سنگینه و کلی چیز به دست گرفتی و ببینی آسانسور خرابه ....

وقتی جای شکر نمک بریزی توو قهوه ات ...

وقتی ببینی زیر بغل کت رئیس جمهور کشورت پاره ست ....

وقتی می بینی ترافیکه و ماشین عروس وسط خیابان نگه داشته و فک و فامیلشون دارند می رقصند ....

وقتی با یه کله پاچه خور حرفه ای می خوای درباره ی گیاهخواری حرف بزنی ....

وقتی فروشنده های بازار سیاه کتاب بفهمند یه کتاب کمیاب شده ....

وقتی به راننده ی تاکسی زود کرایه بدی و آخرش بهت بگه آقا ؟! ... کرایه یادت رفت ....

 

بسیار است اتفاقاتی که لج آدم را در لحظه ای در می آورد ... من تنها چنتایی از آن را نوشتم که برای خودم پیش آمده بود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:27  توسط سایه  | 

اندر باب نامه ای به حجت الاسلام سید احمد خاتمی

 

به حجت الاسلام سید احمد خاتمی

دیروز از تریبون نماز جمعه فرمودید که عناد ملت ایران با آمریکا از سر احساسات نیست بلکه عملی خردورزانه است. فرمودید که ما نمی توانیم تاثیر آمریکا را در کودتای ۲۸ مرداد فراموش و انکار کنیم.

آقای احمد خاتمی شما انگار مطلبی را فراموش کرده اید ... فقط می گوئید که آمریکا نقشه ی کودتا داشت که به انجام رسید ... آقای حجت الاسلام فراموش کرده اید که چه عواملی در به انجام رسیدن این کودتا موثر بوده است ؟ چه عواملی باعث شد دولت مردمی مصدق شکست بخورد ؟ می دانید جناب حجت الاسلام ؟

مخالفان مصدق چه کسانی بودند ؟ چه کسانی از رفتن مصدق سود می بردند ؟ وقتی مصدق طرح ملی شدن نفت را مطرح کرد چه کسانی را به وحشت انداخت ؟ ... انگلستان منافع خودش را با وجود مصدق در خطر می دید ... آمریکا هم چون انگلستان به فکر منافع خودش و البته همچون انگلستان خواهان عدم حضور مصدق بود. اما جناب حجت الاسلام کودتای ۲۸ مرداد وقتی عملی شد که خودی ها به مصدق ضربه زدند... اگر خودی ها پی رفعت و جاه طلبی خود نبودند این کودتا اتفاق نمی افتاد.

شما که می فرمائید اجنبی ها کودتا کرده اند آیا می دانید تاثیر آیت الله کاشانی در به ثمر رسیدن این کودتای شوم چقدر زیاد بوده است ؟

آیت الله کاشانی که زمانی حامی مصدق بود به این مرد ملی پشت کرد و عملن عرصه را برای بازگشت شاه و پیروزی کودتاچیان هموار کرد. کاشانی طی اعلامیه به سختی به مصدق حمله کرد و او را کسی خواند که هرچه کرده به مصلحت و نفع اجانب بوده است. این عناد از آنجا نشات گرفته بود که مصدق از کاشانی خواسته بود خیلی در مسائل کشور دخالت نکند چرا که در شان ایشان نیست و بهتر است اگر مشکلی وجود دارد به مصدق گوشزد کند و او هم اگر مشکلی باشد حلش خواهد کرد.

درنتیجه کودتاچیان که از این اختلاف بیش ترین استفاده را برده بودند، کار مردمی ترین دولت تاریخ معاصر ایران را یکسره ساختند. پس از موفقیت کودتای ۲۸ مرداد، آیت الله کاشانی به شاهی که با کودتا علیه دولت قانونی کشور خود، به کشور و قدرت بازگشته بود تبریک گفت. 

در یک اظهارنظر آشکار پس از کودتا نیز آیت الله کاشانی فرمودند: مصدق شاه را مجبور کرد که ایران را ترک نماید اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد بازگشت. ملت شاه را دوست دارد و رژیم جمهوری مناسب ایران نیست.

او در پاسخ به سوال اخبار الیوم مبنی بر اینکه به نظر شما بزرگ‌ترین اشتباه مصدق کدام است؟ گفت : مصدق برای برقراری جمهوریت می‌کوشید. او شاه را مجبور کرد ایران را ترک کند . اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد برگشت. ملت شاه را دوست دارد. این مصدق راه را گم کرده و مستحق چنین عاقبتی بوده‌است. تمام هم و غم او این شده بود که مردم فریاد بزنند زنده باد مصدق. مصدق به من و کشورش خیانت کرد.طبق شرع شریف اسلامی مجازات کسی که در فرماندهی و نمایندگی کشورش خیانت کند مرگ است.

آیت الله کاشانی این مرد ملی را به مرگ محکوم کرده بود جناب خاتمی ... و این همان شکافی بود که بیگانگان در پی آن بودند. اما همین آقای کاشانی سالهای سال بعد فهمید که چه رکبی خورده است ... اما دیگر دیر شده بود. کاشانی گفته بود: ... آزادی جز برای عمال انگلیس نیست. مطبوعات و نشریات ملی هیچگونه اظهار عقیده ندارند و همه توقیف اند. بسیاری از ملییون و آزادیخواهان متدین در زندان‌ها بسر می‌برند. این اختیارات را چه کسی به آقای زاهدی داده که این دیکتاتوری شدید و قرون وسطایی را با مردم شریف ایران می‌نماید؟

زاهدی کسی بود که بعد از مصدق روی کار آمده بود و کاشانی درباره اش گفته بود: جای مسرت است که دولت جناب آقای زاهدی که خود یکی از طرفداران جبهه ملی بوده ، تصمیم دارند که شرافتمندانه از حیثیت و آبروی ایران دفاع نموده و در راه صلاح و افق ملت حداکثر فداکاری را بنمایند

شخص امام خمینی هم بعدها از کاشانی انتقاد کردند و در نامه‌ای به آیت‌الله کاشانی از وی خواستند تا با تقویت جبهه دینی نهضت، از سیاستگرایی فاصله بگیرد.

جناب سید احمد خاتمی ... حجت الاسلام و المسلمین ... شما که جوانان ایران را در خطبه ی دوم نماز جمعه ... از گمراهان این امتحانات خواندید به هوش باشید ... مردم را گمراه و اراذل ننامید ... همواره به خاطر داشته باشید که آزادی و احقاق حقوق شهروندان هر کشوری خواسته ای ست که هرگز فرو نخواهد نشست ... بیچاره مصدق جناب حجت الاسلام ... بیچاره مصدق که فدای جهل و غرور بیجای کسان شد ... بیچاره مصدق که اگر زنده بود و سخنان دیروز شما را می شنید اشک می ریخت ... آه میکشید و می گفت ... این دود سیه فام کز بام وطن خاست / ازماست که بر ماست.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 15:5  توسط سایه  | 

اندر باب مشتاقان عربستان

 

بر اساس اعلام وزارت بهداشت ... بیشتر مبتلایان به آنفلانزای خوکی کسانی بوده اند که از سفر حج به ایران بازگشته اند... در واقع تماس از طریق بوسیدن و انتقال تنفسی که یکی از موثرترین دلایل انتقال در این بیماری محسوب می شود از این بی احتیاطی مشتاقان عرستان ناشی شده است ... قابل ذکرست که هریک از حجاج می تواند صدها نفر را در معرض خطر ابتلا قرار دهد.

این وزارتخانه با توجه به اینکه بیماری فوق علاوه بر عمره گزاران در مسافران بازگشته از کشورهای مسلمانی چون مالزی و سنگاپور هم دیده شده است ... از هموطنان خواست در صورت امکان از سفرهای غیر ضروری خودداری کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:51  توسط سایه  | 

اندر باب دموکرات ها

 

آقایان، مگر نمی فرمائید که حکومت جمهوری اسلامی، حکومتی دموکرات است ؟ مگر نمی فرمائید که آزادی در ایران چیزی نزدیک به مطلق است ؟ مگر نه اینکه مدعی آنید که مسلمان برادر دینی خود را نمیکشد ؟ مگر نه اینکه از نشانه های حکومتهای دموکرات یکی آن است که به حرفهای مخالفین گوش دهند؟ مگر نه آنکه مردم حق دارند اعتراض و نارضایتی خود را با هر دلیلی که دارند به گوش امانت داران قدرت در کشور برسانند ؟ آیا آنها که خود را دموکرات می نامند کرسی قدرت را همیشگی می دانند ؟ چه کسانی از انقلاب های رنگی می هراسند .... آیا تا به حال حکومت های دموکرات وحشت انقلاب های رنگی داشته اند ؟ کدام حکومت دموکراتی تا به حال اعتراض مسالمت آمیز مردم را با انتشار گاز اشک آور بهم ریخته است ؟ آیا دیده شده که مردم کشورشان را با چماق کتک بزنند ؟ ... آقایان شما دیده اید که مردم کشورتان را چگونه به خاک می کشند ؟ شما دیده اید که به مردم کشورتان تیراندازی می کنند ؟ دیده اید که یک گاردی چطور دختری را گوشه ی دیوار گیر انداخت و با باتوم به جان دختر افتاد ؟ ... آقایان ... ای شما امانتداران قدرت ... آیا در این چند ماه با دیدن این فجایع اشک از چشمتان سرازیر شده است ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 15:4  توسط سایه  | 

اندر باب حماقت آدمی

 

همسایه مهرساز ما چند روز قبل مغازه اش آتش گرفت ... در این دوسه روز مغازه اش را تعمیر کرد ... همین الان که داشتم بر می گشتم آتلیه دیدم یک گوسفند را از داربستی آویزان کرده و سرش را بریده ... شکمش را خالی کرده و پوستش را کنده است ... آقای مهرساز خیال می کرده که آتش گرفتن مغازه اش به خاطر چشم زخم دیگران است... به همین خاطر گوسفندی را قربانی کرده تا اگر چشم شوری او را نظر کرده اثرش برود. وقتی او را دیدم که چهره ی یک فاتح به خود گرفته است آنقدر غصه ام گرفت که حد نداشت ... خیال می کرد که مشکلاتش را حل کرده و از این به بعد خداوند نظر رحمت به او خواهد داشت ... حتمن پیش خودش گفته کاش وقتی مغازه را افتتاح کردم گوسفند را کشته بودم ...

مادامی که مردم اینطور در خرافه و جهل بمانند از آزادی و دموکراسی خبری نخواهد بود ... این جماعت شیعه که مذهب مثل خوره مغزشان را خورده است آفت آزادیند ... اینها آفت جامعه ایند که خواستار آزادی و برابریست ... حماقت این جماعت احمق را پایانی نیست ... ما در این کشور شیعه پرور باید خواب آزادی را ببینیم ... تف

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 21:21  توسط سایه  | 

اندر باب گلزار

 

شنیدم که آقای محمد رضا گلزار ... که بنابر دلایلی با مشکلاتی درباب بازی کردن در سینما روبروست به دفتر آقای رحیم مشایی رفته اند و درباره ی معضلات خودش با ایشان گفتگو کرده است ... آقای رحیم مشایی هم به حرفهای این ستاره خوب گوش کرده اند و ایشان را برای ملاقاتی کوتاه با آقای محمود احمدی نژاد به دفتر رئیس جمهور راهنمایی کرده اند ... آقای رئیس جمهور هم به آقای گلزار قول داده اند که مشکلات ایشان را حل خواهند کرد ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:35  توسط سایه  | 

اندر باب زنبورها

 

يه روز وقتي در اطاقم را باز کردم ديدم چند هزار تا زنبور روي در و ديوار نشسته اند. مي توانستم از برآمدگي زنبورها جاي اشيا را حدس يزنم، مثلن روي ديوار چيزي از زنبورها پوشيده شده بود که يادم افتاد آنجا ساعتي به ديوار آويزان بود. يا برآمدگي عجيبي که به شکل ايستاده گوشه اطاق درست شده بود، اول يادم نيامد که آنجا چه بوده است که حالا اين طور از زنبورها پوشيده شده، اما بعدن يادم آمد که چوب رختي ام است.                         

زنبورها همه جا را از خود پوشانده بودند، از ساعت و چوب رختي گرفته تا لوازم شخصيترم ، مثل حوله، دمپايي و مسواک . از تکرار شکلشان کنارهم يه جور زردي خاصي ساخته شده بود، با يک هاله سياه که دورشکمهاشان پيچيده شده بود. ديدن اين همه زنبورکنارهم يه حالت خاصي دارد، آدم تو رفتارهاش دقت ميکند، انگار که مجبور باشي صدایی نکني. يه جورايي نفس آدم تنگ ميشه ، شايد بخواهي که پنجره را باز کني، اما اون وقت بايد آرام زنبورها را کنار بزني، طوري که يهو همه شان بلند نشوند.                                                                 

زنبورها با آن سيماي زرد و سياه ترسناکشان آرام به نظر مي آمدند، وقتي پرهاشان را مدام به هم نمي زدند آدم شک ميکند که بهشان دست بزند. آرام با پاهايم زنبورها را جا به جا کردم وقتي ديدم تکان نميخورند خم شدم و از نزديک ديدمشان.                                                                                                             

همه شان مرده بودند ، با دست چند تايي از آنها را برداشتم ، بدنشان خشک شده بود ، انگار که پوست انداخته باشند ، بعد آرام راه رفتم ، مي توانستم صداي خرد شدن بدن پوک زنبورها را بشنوم. ازقصد با دست روي ديوارها کشيدم ، زنبورها روي زمين ريختند . تا ساعتي خود را مشغول جمع کردن آنها کردم ، وقتي هزارها زنبور مرده خشک شده را به هم بفشاري اون وقت انگار کمتر از آن بودند که تا قبل از اين ديده بودي.با اين حال  چند کيسه پرازآنها جمع شد، بايد همه شان را دور مي ريختم ،يه جايي که کسي نبيند! اصلن به من چه مربوط است من که دليل اين همه کيسه آشغال نبودم، با اين حال بايد يه جايي بريزمشان ، يه جايي که کسي نبيند.                

                                                                                                                             

 

                                                      سايه – 27/4/84   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:19  توسط سایه  |