تبليغاتX
فاضل سایه

فاضل سایه

اندر باب یک شوک شیرین


           توان نوشتن آنچه پیش آمده و پیش می رود را ندارم ... الان 9 روز است که حتا جرات نکردم از آن در یادداشت های روزانه ام بنویسم. گاهی آدم توان روبرو شدن با شوک های زندگی را ندارد. شوک های شوم که جایگاه تلخ خود را دارند منتهی شوک های شیرین هم می توانند به همان اندازه قدرت میخکوب کردن آدم را داشته باشند که البته می بینم که دارند ... 

            بعد از آنکه توانستم از زیر فشار یک همچو شوکی خارج شوم ... حتمن از آن خواهم نوشت ... از پیامدهای احتمالی آن ... از روزهای فردا ... از خیلی چیزها که جوهر هر خودکاری را خشک خواهد کرد ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:52  توسط سایه  | 

اندر باب تفنگ روی دیوار

 

۳۶۴ روز دیگر به آخر سال ۹۱ مانده است ... به واقع ۸۷۴۱ ساعت که هنوز دست نخورده است و آبستن حوادثی ست که امروز بر همه مان پوشیده است. آنچه از او زائیده خواهد شد بی گمان سرشار است از خوشوقتی ها و گاه کژی ها که هرکدام مدلول انتخاب های گذشته است ... با این حال امروز می تواند شروع نطفه ای باشد که به کنش ما بسته است ...

دلم می خواست الان که اینجا تنها نشسته ام و موسیقی گوش می دهم ... همینگوی هم می بود تا کمی با هم حرف می زدیم ... می خواستم به او بگویم نظرش چیست اگر تفنگی به دیوار آویخته باشد اما تا آخر داستان از آن تیری شلیک نشود ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 18:56  توسط سایه  | 

اندر باب چند چیز سرگرم کننده

 

بعضی چیزها برای من همیشه جالب و سرگرم کننده بوده است ... آنها را همین طوری اینجا یادداشت می کنم که اگر روزی با آنها مواجه شدید در باب سرگرم بودنشان با من همراه شوید ... اگر هم فکر کردید که اصلن جالب و سرگرم کننده نیست ... خوب چیزی را هم از دست ندادید.

اگر روزی سوار قطار مترو بودید و به ایستگاه نزدیک می شدید به چشم های آدمی که روبرویتان نشسته نگاه کنید ... در آن لحظه نگاهش تصاویر بیرون از قطار را مدام دنبال می کند طوری که چشمهایش یکسره دو دو می زند ... این برای من خیلی سرگرم کننده است.

اگر روزی دیدید کسی دستش داخل دماغش است همین طور او را نگاه کنید که با آنچه از دماغش در آورده چه می کند ... دنبال کردن آن انگشت که می خواهد از خلط دماغ رها شود برایم سرگرم کننده است.

نگاه کردن به یک زن سکسی و جذاب در خیابان برایم هیجان انگیز و سرگرم کننده نیست ... در این لحظه به مردها نگاه می کنم ... مردها در این لحظات بسیار جذاب تر از آن زن هستند ...

وقتی از کنار یک پسر و دختر می گذرم ترجیح می دم به پسره نگاه کنم تا دختره ... چرا که پسره مدام با چشمهایش من رو می پاد که مبادا به دختره نگاه کنم ... این هم برام سرگرم کننده است.

تماشای چرت زدن مردم در ماشین ... اتوبوس و مترو خیلی سرگرم کننده است.

راه رفتن مگس روی کسی که متوجه نیست تا او را بپراند هم خیلی سرگرم کننده است.

تنظیم زنگ ساعت برای صبح زود در روزهای تعطیل خیلی سرگرم کننده است ... چون وقتی ساعت زنگ می خوره و بیدار می شم دلم خنک می شه که می تونم دوباره بخوابم ... خلاف حس هایی که در روزهای غیر تعطیل دارم و مجبورم با صدای زنگ بیدار بشم.

تنظیم ساعت روی دقایقی که کسی اون ها رو انتخاب نمی کنه هم خیلی سرگرم کننده است. به فرض من صبح ها ۵.۱۸ دقیقه ی بیدار می شم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 13:27  توسط سایه  | 

اندر باب رویای آقای سی کارد

 

از امن ترین جاهای دنیا یکی غرقه شدن در خیالی چون رویای بابل است ... رویای آقای سی-کارد ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 18:25  توسط سایه  | 

اندر باب دیدار شمس و مولانا

 

     من علاء الدین پسر ناخلف مولانا جلال الدین بلخی ام. هم او که درباره اش گفته اند خلاف برادرش سلطان ولد که همچون بال راست جبرائیل نشان خیر و نیکی ست، به بال چپ جبرائیل می ماند که از شر و بدی انباشته است. این محملات از آنجا شروع شد که با ازدواج مجدد خداوندگار فقه زمانه یعنی پدرم مولانا به شدت مخالف بودم ... مادرم گوهرخاتون بعد از آگاهی از تصمیم مولانا غمگین و افسرده شده بود و تلاش من نیز افاقه نمی کرد. سلطان ولد هم که بسیار لوس و دست آموز پدر بود، می گفت هرچه پدر بگوید همان است و هیچکس نباید روی حرف او حرفی بزند ... خلاصه مولانا در مجالس وعظ خود برای آنکه عمل خود را توجیه کند، لاطائلات بسیاری بهم می بافت و از مخالفان محتمل انتقاد می کرد که بدانید ایشان جز حسادت چیزی در سر ندارند. در همین مجالس کذایی بود که مرا ناخلف و سلطان ولد را خلف نامید. مولانا به گمان من یک امردباز بود ... بارها در همان جلسات او را به این امر متهم کرده بودم، اما شاهدبازی در آن زمان آنقدرها وقاحت نداشت که اتهامات من در دیگران اثر کند. ثریانوس، جوان یونانی خوش اندامی که مولانا جان او را از چنگ ماموران دولت نجات داده بود، یکی از امردهایی بود که بعد از ختنه کردن و به اسلام روی آوردن، از پهلوی مولانا جدا نمی شد ... دیگری هم جوانکی ترک به نام حسام الدین چلبی بود که جز با مولانا با ثریانوس هم سر و سری داشت.

      به هر تقدیر تلاش های من برای گوهرخاتون بی فایده بود، چرا که چندی بعد خداوندگار فقه زمانه با کراخاتون ازدواج کرد. زنی که شهره ی شهر بود به زیبایی ... کسی که دل های بسیاری را در پی خود برده و ناکام گذاشته بود. سالهای سال بعد هم، یک پسر و یک دختر از خداوندگار زائید ...

      روزگار ما بدین سان می گذشت و شهرت مولانا و جلساتش هر روز از مرز قونیه می گذشت و فراگیرتر می شد. شاگردان زیادی به دیدن او می آمدند تا در کلاس های او حضور داشته باشند. خداوندگار هم سر کیف و مغرور بود تا اینکه در شنبه 26 جمادی الاخر به سال 642 پیرمردی غوزی ژنده پوشی وارد شهر شد که از مخدر نعشه بود. من در محوطه ی حیاط مجلس وعظ خداوندگار ایستاده و سیگار می کشیدم و غوزی را نگاه می کردم که با نعلین هایش وارد صحن مجلس مولانا شد ... بد و بیراه شاگردان که بلند شد، نزدیک تر رفتم تا ببینم چه شده است. پیرمرد غوزی از بین دفتر و دستک شاگردها گذشت و رفت کنار خداوندگار نشست. مولانا گفت: چه می کنی مردک ؟ غوزی گفت: شنیده ام لاف عقل می زنی ... آمده ام تا عقل از سرت بپرانم ! ... خداوندگار متعجب شد و به همه ی شاگردانش گفت صحن را ترک کنند. ثریانوس و حسام الدین و سلطان ولد همچنان کنار خداوندگار نشسته بودند که غوزی گفت: شما قرتی ها هم بروید.

      روزها گذشت و آنها خارج نشدند ... همه نگران خداوندگار بودن و هر از گاهی که گوش به در می چسباندن خداودنگار نعره می زد که مزاحم نشوید، بروید پی کارتان، به شاگردها هم بگوئید که کلاس ها تا اطلاع ثانوی تعطیل است. خلاصه که شایعات در شهر بالا گرفته بود و شاگردها سرگشته و ناامید یکی یکی به دیارهای خود باز می گشتند. در خلال این روزها خوراک را کراخاتون جلوی در می گذاشت تا از گرسنگی نمیرند ... پیرمرد غوزی هم بعد از رفتن او خوراک را بر می داشت و داخل می برد.

       یک روز از سر کنجکاوی به حیاط خلوت رفتم و از شکاف در پشتی داخل را نگاه کردم ... دیدم خداوندگار چهارزانو نشسته و پوک عمیقی به سیگار می زند ... در همان حین غوزی سرش را جلوی شکاف آورد و مرا نگاه کرد ... هراسان گفتم چه غلطی آنجا می کنید؟ غوزی گفت: از آن سو داخل شو ... داخل شدم ... هوش از سر خداوندگار رفته بود و درازکش به سقف نگاه می کرد ... گفتم: چه خبر است؟ غوزی گفت: نعشه اس ... گفتم: اوردوز نکرده باشد ؟ گفت: نه حواسم هست ... گفتم: تو کیستی؟ گفت: من شمس پرنده هستم ... به خداوندگار شهرتان کمی علف دادم ... او که سالها لاف عقل می زد، از این پس پی عیش و نوش خواهد بود ... کاری کردم که شب و روز در سماع رقصان شود / بر زمین زین پس چرخ گردان شود ...

       فردای آن روز خداوندگار بعد از چهل روز نعره کنان از صحن خارج شد و گفت: پرنده ی من کو ؟ شمس من کجاست ؟ ثریانوس و حسام دوان دوان نزد مولانا رفتن اما او بی توجه به آن دو پریشان در پی شمس پرنده بود ... بعد از ساعتی که آرام گرفت، نزد او رفتم و گفتم: شمس به شام رفته و به من گفت که کارش را تمام کرده و باید برود. خداوندگار که دیگر یال و کوپالی برایش نمانده بود مرا پس زد که دروغ می گویم. گفتم: خود دانی ... با این حال این را بگیر ... این را شمس به من داد، گفت به تو بدهم. خداوندگار بسته را از من گرفت و گفت: علاء الدین عزیزم ... واقعن شمس رفته است ؟!

      کلاس های مولانا از آن پس محفل بربط زن ها و رقاصانی شده بود که به پایکوبی مشغول بودن ... حسام و ثریانوس و سلطان ولد که تا پیش از این سنگ فقه و شریعت به سینه می زدن همراه رقاصه ها چرخ می زدن ... خداوندگار از آن روز آنچه شمس پرنده برایش ارث گذاشته بود را خصیصانه مصرف می کرد و غمزده منتظر وصل دوباره ی غوزی بود.

     آنچه بعد از این وقایع رخ داد، تفسیر شیوخ و عارفانی بود که نعشگی خداوندگار را والاترین درجه ی عرفان نام نهادند و قونیه را مرکز رهایی از خرد کردند ... این نامه در تلاش افشای رازی کهنه برای آقای فاضل سایه نوشته شده که ایشان به دست اهالی دیرباور برساند.

 

                                                                                         علاء الدین بلخی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 13:48  توسط سایه  | 

اندر باب شدن

 

    در معرض آینده چنانم عور که بی بند در آن روان روم بی ترس که کژی ها کاسته در آن راسته از هرچه دگران خواسته ... پالوده از زمانِ زمام ز کف داده، رها ز جور جهل جاهلان ژولیده ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 22:19  توسط سایه  | 

اندر باب یوهان سباستین باخ

 

      دال های زیادی وجود دارد که آدمی را به سطح می آورد ... به سطح آمدن، رها شدن است از اسارت عمق ... و اسارت عمق با همه ی این، خواستگاه گروهی ست که اغلب از دال های به سطح آورنده گریزانند ... هرگاه بواسطه ی دال مخصوصی به سطح بیایند، در تلاش اندوهباری، در پی اشارتی می گردند که به تاریکی بازگردند ... به جایی که سطح پرستان آنرا اسارت عمق می نامند. آن نورخواهان به سطح زی، تاریکی را ناامن می دانند ... می خواهند که همه مثل خودشان به سطح باشند و در هیاهوی جمع سرخوش بمانند ... اما این رسالت، رسالت یک عمق جو نیست ... او بهترین لحظاتش را نه در سطح و با مردم که در انزوا و سکوت می جوید.

      پی نوشت:

      باخ، والتر بنیامین، کافکا، شوپن، فلوبر، شوپنهاور، ون گوگ، خیام، براتیگان ...

      پی نوشت ۲:

       سروِچپ گفت: انتهای این جاده، به جنگل اَبر می رسه ... این اسمُ به خاطر مِـه های غلیظی که داره روش گذاشتن. سروِ راست گفت: وقتی اونجا باشیُ مِـه بشه، انگار وسط خوابِ جنگلیُ اونم داره تو رو خواب می بینه !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 1:45  توسط سایه  | 

اندر باب ابزار انقلاب و آزادی

 

     ابزار انقلاب ( پا ) ی مردم است در حالی که ابزار آزادی ( دست ) ایشان ... همه ی انقلاب ها بواسطه ی شورش ها، اعتصاب ها، نارضایتی ها و بدبینی به دولت وقت بدست آمده است ... مردم در آن شرایط به خیابان ها می روند و خواستار تغییر در وضع مملکتشان می شوند. مردم در این وضع یکپارچه ( پا ) می شوند و انقلاب می کنند ... اما آزادی چیزی نیست که با هوچی گری و هرج و مرجی که اغلب هنگام زایمان انقلاب وجود دارد، بدست بیاید. آزادی را باید ساخت ... باید با ( دست ) یکی یکی خشت آنرا را چید ... آزادی خلاف انقلاب که احساسات در آن بیشتر وجود دارد، نیاز به خرد محض دارد ... نیاز به زمان دارد تا پخته شود ... یکی از مهمترین دلایلی که برخی از انقلاب ها به نظام های دیکتاتور دیگری بدل شده اند، عدم تلاش سترگی بود که نیاز به صبر و آموزش داشت ...

     به هرحال، شرقی ها برای رسیدن به آزادی ابتدا باید از انقلاب بگذرند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 11:50  توسط سایه  | 

اندر باب دو جنایت

 

    یک پسر بچه دوازده ساله به تقلید از سریالی که در ماه رمضان از شبکه سوم سیمای جمهوری اسلامی بخش می شد، خود کشی کرد. جریان سریال ۵ کیلومتر تا بهشت از این قرار بود که یک روح سرگردان می توانست به خانواده اش سر بزند و ...

    پسرک دوازده ساله آخرین جمله ای که به برادر شش ساله اش گفته این بوده که می خوام روح شوم و به خونه سر بزنم و ببینم که مامان و بابا چی در مورد من می گن ... بعد از اون با یک روسری طناب داری درست می کند و خودش را از بارفیکس اتاقش حلق آویز می کند ... تلاش پزشکان برای نجات جان او فایده ای نداشته و پسرک ضربه ی مغزی می شود. هفت روز او را نگه می دارند تا اینکه خانواده اش برای اهدای اعضای او موافقت می کنند.

    این اتفاق از دو منظر قابل بررسی ست. اول اینکه مسئولان جمهوری اسلامی باید پاسخگوی ترویج خرافاتی باشند که این چنین مردم و البته کودکان را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد. ترویج افکار منحطی که تاثیرش منجر به مرگ کودکی شده بی گمان یک جنایت است ... امیدوارم پدر این بچه همان طور که خودش گفته شکایت علیه صدا و سیما را پیگیرانه دنبال کند ... شاید تلاش او منجر به عدم ساخت فیلم های مبتذلی چون این باشد.

     اما این اتفاق هولناک، دلیل دیگری هم دارد ... اگر به آخرین جمله ی پسرک توجه کنیم می بینیم که او در تلاش مذبوحانه اش به قصد دانستن نظر پدر و مادرش، دست به این اقدام غم انگیز زده است ... تربیت ناسالم و عدم توجه پدر و مادر این کودک هیچ کم از دلیل تاثیر پخش آن سریال کذایی ندارد. خانواده ی این کودک همانقدر مقصرند که مسئولان ترویج خرافه در دولت جمهوری اسلامی ... بی تردید این بچه و تلاش غم انگیزش نماد فساد فرهنگی ماست ... داستان قربانی شدن انسانی ست که بواسطه ی تحجر بیش از حد جامعه، سرنوشتی چنین اسفناک داشته است ...

   

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 12:43  توسط سایه 

اندر باب یک فراخوان

 

     درصفحه اول روزنامه صبح شنبه، فراخواني درج شده بودكه توجه آقای لام راجلب كرد. ‹‹ دويست ميليون براي دوسال؛ فقط كافي است نشان محصول مارا روي پيشاني تان خالكوبي كنيد. ›› به سختي با شمارشان تماس گرفت. خانمي كه پشت خط بود بعدازسلام و سكوتي كوتاه براي شنيدن توضيح دليل تماس آقای لام، پرسيد: شغل فعلي تان چيست؟ … آقای لام گفت: دبيرهستم! … خانم گفت: بسيارخوب – شما، آقاي … ؟ آقای لام بعداز آنكه اسمش راگفت، خانم خواهش كرد آدرس را يادداشت كند و درادامه معذرت خواست وگفت: جسارت مرا مي بخشيد؛ پرسيدن شغل فعلي متقاضيان يك غربال ابتدايي است! متوجه هستيد كه … ؟ آقای لام گفت: آه بله البته ... سپس درآخر براي اطمينان ازقرارملاقات يكبار ديگر خانم منشی گفت: پس چهارشنبه ساعت پنج عصر منتظرتان هستيم.                                      

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 11:54  توسط سایه  |